پرواز آزاد

اینجا پرواز آزاده ولی لطفا اونقدر بالا نرید که پایین اومدن براتون سخت باشه

سلام!

گالری تصاویر سوسا وب تولزگالری تصاویر سوسا وب تولز

سلام من احمدرضا بهرامی نویسنده ی وب هستم.

امیدوارم از مطالب وبم خوشتون بیاد فقط لطفا نظر یادتون نره.

[ ۱٧٠٠/۱/۱ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

,l

سلام

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

عشق واقعی!!!!!!
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند
خواند .او نوشته بود: صورتحساب!!!
کوتاه کردن چمن باغچه : 5000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم: 2000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم: 3000 تومان
بیرون بردن زباله : 1000 تومان
جمع بدهی شما به من : 12000 تومان!
١٢
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب
این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ، هیچ.
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم ، هیچ.
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی ، هیچ.
بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازی هایت، هیچ.
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که...: هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشک شد و درحالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت :
مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :
قبلاً بطور کامل پرداخت شده!!!
نتیجه:قابل توجه اونهائی که فکر میکنند ارزش واقعی دوست داشتن و عشق ، با پول محاسبه می شود.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم...
افرادی که دوستشان داریم ، زمانی متوجه ما می شوند ، که دیگر مائی وجود ندارد...
خدا کنه لااقل آنقدر صادق باشند که در نبود ما ، به دوست داشتنمان ، اعتراف کنند.
نتیجه گیری منطقی:جایی که احساسات پا می ذاره منطق کور می شه!
مادر متوجه نشد که پسر داره سرش کلاه می ذاره ،
جمع بدهی می شه 11000 تومان ، نه 12000 تومان !!!!لبخند

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

من و نیوتن!!!!!!!!

از نیوتن راز موفقیتش رو پرسیدند

گفت:راز من این است که برای استراحت کردن , استراحت و سرگرمی خود را در انجام کارهای دیگر جست و جو میکنم

و حالا من : من برای استراحت کردن . استراحت وسرگرمی خود را در گوگل جست و جو میکنم.

قیافه ی من:

قیافه ی نیوتن:

بله من همچین آدمی هستم

[ ۱۳٩۳/٦/٢٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

هدیه!!!!!!!!!!!
یکی از دوستانم به نام پل یک اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش
بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین
که رسید پسر پرسید : "این ماشین مال شماست، آقا؟ "
پل ، سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت : "برادرم به عنوان عیدی به من داده است ".
پسر متعجب شد و گفت : "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری ، بدون این که یک سنت هم بابت آن
پرداخت کنید به شما داده است ؟ آخ جون ، ای کاش "...
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند . او می خواست آرزو کند ، که ای کاش او هم ، چنین برادری داشت
. اما آنچه که پسر گفت سر تا پای وجود پل را به لرزه درآورد ...
"ای کاش من هم یک همچون برادری بودم ".
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت : دوست داری با هم ، تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
پسر گفت :"اوه بله ، دوست دارم ".
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد ، گفت: "آقا ، می شه خواهش کنم که
بری به طرف خونه ما؟ "
پل لبخند زد . او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید . او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ
و شیکی به خانه برگشته است . اما پل باز در اشتباه بود...پسر گفت :"بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره ، نگهدارید ".
پسر از پله ها بالا دوید . چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید ، اما او دیگرتند و تیز بر نمی گشت . او برادر کوچک
فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :
"اوناهاش ، جیمی ، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او یک سنت هم
بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و
چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو ، همان طوری که همیشه برات شرح می دم ، ببینی "...
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر
بزرگتر ، با چشمانی براق و درخشان ، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند .
برای آنچه که دارید شکرگزار باشید ، تا چیزهای خوب بیشتری به سویتان جذب شوند .روندا بیرن

[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

والیبال ایران زمین!!!!!!

سلام خوبید؟ 

خوشید؟

حتما خوبید مگه با این بچه های غیور والیبال ادم بدم میشه 

من که این آخرای بازی داشتم زمینو گاز میزدم از بس عصبانی بودم 

ولی حال کردم وقتی بردیم.مطمئنم که شما هم همین طورید.

پس برای سلامتی شیر مردای کشورمون هم یه کف مرتب بزنید هم یه صلوات بفرستید.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

 
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی ، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه (یکی طلا و دیگری نقره)
به او نشان می دادند ؛ اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد!
این داستان  در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او شان می دادند و ملانصرالین همیشه
سکه نقره را انتخاب می کرد. تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد... در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار! این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم ، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق
تر از آنهایم . شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!

[ ۱۳٩۳/٤/٢٧ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

تو بیداری!!!!
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»
مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود .
مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!!!»تعجب
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

اراده پولادین!!!!!!

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود

سریع برید ادامه مطلب اگه نرید از دستتون میره 


ادامه مطلب

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف
های کف پیاده رو ، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش
چیزی موج می زد ، انگاری که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد ، انگاری با چشم هایش آرزو می کرد. خانمی که
قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند
دقیقه بعد ، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود ، بیرون آمد.
 آهای، آقای پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت .
چشمانش برق می زد وقتی آن خانم ، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
 شما خدا هستید؟
 نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
 آها ، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!
قربونت برم خدا ، که انقدر مهربونی یلبخند

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

بیسبال در بهشت(حتما بخونید)
مو و سام ، سالیان سال با هم دوست بودند ؛ سام در بستر مرگ افتاده بود و مو برای عیادت و دیدنش پیش او رفته بود.
 سام! می دونی که در طول زندگی ، من و تو بیس بال رو خیلی دوست داشتیم ، یه لطفی در حق من می کنی رفیق ؟ وقتی
رفتی بهشت ، به من بگو اونجا هم بیس بال بازی می کنند؟
 مو! من و تو سالیان طولانی دوستان خوبی برای هم بودیم ، این درخواست تو رو حتماً انجام می دم.
سام مرد... چندین شب است که از مرگ او می گذرد . مو خوابیده است ، صدایی از دور می شنود که گویی او را خطاب می کند!
مو ناگهان بلند می شود:
 کیه ؟؟
 منم سام!
 یعنی چی ؟ سام مرده!
 دارم بهت می گم من سام هستم.
 اِ...اِ... تویی ؟ کجایی؟
 من تو بهشتم ، اومدم بهت بگم که دو تا خبر برات دارم ! یکی خوب و یکی بد!
 اول خبر خوبه رو بگو.
 خبر خوب اینه که تو بهشت بیس بال هست.
 جدی می گی ؟! پس عالیه ! حالا خبر بده چیه؟؟
 تو سه شنبه تو تیم هستی!!قهقهه

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

قدرت کلمات!!
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روی دیواره گودال گیر کردند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره
ای نیست ، شما به زودی سقوط می کنید و می میرید !
دو قورباغه ، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه های دیگر ، مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد .
بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد زدند که تلاش بیشتر فایده
ای ندارد ، او مصمم تر می شد!! تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:" مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟؟ "!!
معلوم شد که قورباغه ناشنواست! در واقع ! او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند !!تعجب

[ ۱۳٩۳/٤/۱٦ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

نقاشی من با کامپیوتر!!!!!!!

امروز در تلاشی تحسین برانگیز موفق شدم از روی عکس زیر  با کامپیوتر نقاشی کنم:

و نقاشی من (داوینچی جوان) شد این عکس:


بله من چنین هنرمندی هستم.تعجب

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

هدف!!!
یک روز صبح ، که همراه با یک دوست در مسیری کوهستانی قدم می زدیم ، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند
قصد داشتیم به یک دره برویم ، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریباً یک ساعت در زیر آفتاب که
مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن می رسیدم ، فهمیدیم چیست! یک بطری خالی بود . شاید از چند سال
در آن جا افتاده بود. گرد و غبار در درونش متبلور شده بود. از آنجا که هوا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم
گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت ، فکر کردم در زندگی مان چند بار به خاطر درخشش کاذب اهداف کوچک ،
از رسیدن به هدف اصلی خود بازمانده ایم؟! هیچ چیزی مثل خونسرد بودن و تحت هر شرایطی، تغییر نکردن نمی تواند باعث
برتری شخصی نسبت به چیزها و اشخاص دیگر شود! توماس جفرسون

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

رضایت قلبی
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران
زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود
و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالاً مرده و
ممکن است ، حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ، اثری نداشت ، سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی
شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت . سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و
گفت: من به تو گفتم که ممکنه ارزشش رو نداشته باشه، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
 منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت
احساس رضایت قلبی می کنم !
اون گفت: جیم... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...افسوس

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

بیسکویت!!!!!!!!!!
 یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، کتابی خریداری کند. همراه کتاب ، یک
بسته بیسکویت هم خرید .
او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش
مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند .
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت 
 پیش خود فکر کرد «. بهتر است ناراحت نشوم، شاید اشتباه کرده باشد »اما این ماجرا تکرار شد هر بار که اویک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد . این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش  نشان دهد وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کردحالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟ »
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد . »
این دیگه خیلی پررویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن
به هواپیماست . آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به
سمت دروازه اعلام شده رفت .
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال
تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده !
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد
بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد ...
نتیجه گیری این داستان خاص را می گذارم به عهده خودتون !

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

تولد

امروز وبلاگ من یک ساله میشه وجا داره از تمام کسانی که با سخنان ونظرات زیباشون از وبلاگ من حمایت کردن تشکر کنم .لبخند

[ ۱۳٩۳/٤/٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

هفت سین گاندی!!!!
هفت موردی که ، بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند :
ثروت ، بدون زحمت
لذت ، بدون وجدان
دانش ، بدون شخصیت
تجارت ، بدون اخلاق
علم ، بدون انسانیت
عبادت ، بدون ایثار
سیاست ، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد .
اعتقاد ما بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود ، برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد.

[ ۱۳٩۳/۳/۳۱ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

تموم شد!!!!!!!

بالاخره تموم شد

چی تموم شد؟گالری تصاویر سوسا وب تولز                     گالری تصاویر سوسا وب تولز                       

من بهش میگم جهنمنیشخندنیشخند

اسمش چیه؟

درس.مشق.مدرسه و...................

فکر نکنین از این شاگرد تنبلا هستما

ولی خدایی سخترین کار دنیا درسخواندنه

ولی دیگه تموم شد.راحت شدملبخنداوه

اینا بچه های مدرسه ی ما هستن بعد از امتحانقهقههقهقهه

شنبه کارنامه ها رو میدن

دعا کنید نمرم خوب بشه خودم که فکر میکنم 20 

ولی فکر من مهم نیست معلم مهمه

امیدوارم شماهم امتحاناتونو خوب داده باشید 

[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مخترع کم توقع!!!!!!!!!!!!!!
در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج ، بازی اختراعی خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه وی را بسیار
پسندید ، تا آن حد که به او اجازه داد تا هر چه بعنوان پاداش می خواهد ، طلب کند؛ مخترع کم توقع ! نیز خطاب به حاکم گفت
پاداش زیادی نمی خواهم قربان ! دستور فرمائید یک دانه ی گندم در خانه ی اول صفحه شطرنج قرار دهند ، دو برابر آن را در » :
«.... خانه ی دوم قرار دهند(یعنی فقط دو دانه گندم) ، دو برابر آن را در خانه ی بعدی و همین طور الی آخر
حاکم:«. فقط همین! می توانستی چیزی بخواهی که ارزشش خیلی بیشتر باشد »با 
  مخترع با فروتنی ابراز داشت«! متشکرم قربان، همین از سرمان هم زیاد است »
حاکم با اشاره ی انگشت، محاسبان دربار را فراخواند و امرکرد :آنچه این جوان خواسته است را محاسبه کنیدو سریعاً به او بدهید !
محاسبان دربار هم تعظیم بلند بالایی کردند و عقب عقب در همان حالت تعظیم ، از درب بارگاه خارج شدند.
یک روز گذشت ، یک روز دیگری هم گذشت و خبری از محاسبان نشد!
حاکم برآشفت و دنبال آنها فرستاد . پس از شرفیابی ! با عصبانیت بر سر آنها فریاد زد:
کدام گوری رفتید ؟ حیف نانی که به شماها می دهم! محاسبه ی یک چیز به این سادگی مگر چقدر وقت می خواهد؟
 محاسبان در حالیکه سرش را از شرم پائین افکنده بود، چند قدمی جلوتر آمد و گفت:قربانتان گردم! نمی دانیم چطورشده است » 
، مثل اینکه معجزه ای در این محاسبه نهفته است . آن طور که ما محاسبه کرده ایم ، تمام گندمهای موجود در تمام انبارهای
«. پادشاهی حتی کفاف پرداخت اندکی از این درخواست را هم نمی کند
و پادشاه هاج و واج مانده بود ، به خیالش محاسبان دیوانه شده بودند!
طبق محاسبه ای که امروز انجام گرفته است ، برای بدست آوردن این تعداد دانه ی گندم باید کل مساحت کره ی زمین ، شش
بار زیر کشت گندم برود!

[ ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

قدرت اندیشه!!!!
پیرمردی ، تنها در روستایی زندگی می کرد. او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند ، اما کار بسیار سختی بود و
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد .
پیر مرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد :
"پسر عزیزم ، من حال خوشی ندارم ، چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست
بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت . من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام . اگر تو این جا
بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدرت "!
پس از مدتی پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد :
"پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام "!
سپیده دم روز بعد ، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلی نزد پیر مرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و روز کردند ، بدون آنکه
اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود مطلع کرد و از این
امر اظهار سردرگمی نمود !
پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار ، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم "!

[ ۱۳٩۳/۳/۱۳ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

سنجش عملکرد!!!!!!!!!!!
لطفا تا آخر این داستان رو بخوانید
پسر کوچکی وارد داروخانه شد ، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد . بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های
تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی .
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید:"خانم ، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را
به من بسپارید؟" زن پاسخ داد ، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت :" خانم ، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد ، انجام خواهم داد." زن در جوابش گفت که از کار این فرد
کاملاً راضی است . پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:" خانم ، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم،
در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود."
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی را گذاشت . مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش
رفت و گفت : "پسر ... از رفتارت خوشم اومد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم."
پسرجوان جواب داد،"نه ممنون ،من فقط داشتم عملکردم رومیسنجیدم ،من همون کسی هستم که برای این خانوم کارمی کنه!!"

[ ۱۳٩۳/۳/۱۳ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

آرامش!!!!!!!!!!!!!!!
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به
قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاویری بودند از جنگ به هنگام غروب ، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین
کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای
کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود، دود از
دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است .
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای شکل بود. آسمان بالای کوهها بطور بی
رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده
بودند ، هیچ هماهنگی نداشت .اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می
دید. آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود . پادشاه ، درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که
برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است !
بعد توضیح داد: "آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت ، یافت می شود ؛ چیزی است
که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود . این تنها معنای حقیقی آرامش است."

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

وفای عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او
را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت
آسیب ندیده .
پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است ...

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

کی اینجوری نشده؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

سخاوت!!!!!!!!!!!!!!!!!

میدونید سخاوتمندترین موجود دنیا کیه؟

سخاوتمندترین موجود دنیا درختی که حتی سایه ی خودشو از کسی که داره به اون صدمه میزنه یا قطع میکنه دریغ نمیکنه.

[ ۱۳٩۳/٢/٢٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

روز پدر مبارک

مرا آرامش دل از پدر بود                       مرا ازنام او نامی بسربود 

مرا در کوره راه زندگانی                        چراغ و راهنما درهر گذر بود 

مرا اقبال ودولت از وجودش                    همیشه یاورم از هرنظربود 

تماشایش مرا آرامش جان                       نگاهش خوشتر از لطف سحربود 

به چشمانش تسلای دل ریش                    کلام دلنشینش چون شکر بود 

کنارش بهتر از فصل بهاران                    حضورش موجب فتح وظفربود 

همیشه مهر مادر را به دل داشت               برایش همسری والا گهر بود 

به مادر گر بهشتی زیر پا است                 عطای این فضیلت از پدر بود 

نه تنها سایه مهرش مرا پشت                  که از جان حافظ ما از خطربود 

پدر تا عمر دارد حامی توست                   به کمتر رنج تو از خود بدر بود 

نبینی خادمی بی مزد چون او                   که کارش بهتر از صد کارگر بود 

هر آن فرزند بیند سفره اش را                 نصیبش طبع والا وهنر بود 

پسر را گرپدر داماد سازد                       زفافش چون امیران درظفر بود 

هر آن فرزند قدرش را نکو داشت             همیشه روزیش در پای در بود 

برو تا می توانی خدمتش کن                   دعایش پیش یزدان کارگر بود 

به دورانش کم از شاهی نداری                خوشا روزی که با تو همسفر بود 

رسید از مهر او یوسف به شاهی             رضایش بهتر از درو گهر بود 

هر آنکس مهر اورا کم چشیده                 همیشه حسرتش اندر نظر بود

هزاران حیف عمر آدمی را                     برایش مهلتی کوته بسر بود 

 گریزی نیست آدم را زمردن                   که در تقدیر آدم این سفر بود 

حوادث آدمی را درکمین است                  اجل هم درکمین هربشربود 

هزاران سوز بی اندازه دارد                   اگر مرگ پدر اندر خبر بود 

پدر چون رخت بندد نا بهنگام                  وداعش کودکان را تلختر بود 

کسی کو جزپدر یاری ندارد                     پدر چون مرد دردش بیشتر بود 

برای حسرت یک دیدن او                      دو چشمان تَرش دایم به در بود 

نه چشم آرام گیرد نی دل وجان                 فراقش بردل سنگ هم اثر بود 

اگر با سیل اشکم زنده میگشت                 مرا خود این توان در چشم تر بود 

چگونه از فراغش کس ننالد                    که در عمرش برایت بال وپر بود 

ولیکن رفته باز ناید ای دوست                اگر حتی پدر پیغمبر بود 

به روزی گفت اندرزی به فرزند               چومهر دلبری اورا به سربود 

"نگردد شوی بد ، بابای نیکو                اگر میلت به دحتر یا پسر بود 

خوش آن همسر که دارد خلق نیکو           وگرنه ازدواجش با ضرر بود "

پدر جان است ،پدر جانان جان است          اگرچه کمتر از یک کارگر بود 

بیا تا هست قدرش را بدانیم                    که پیک مرگ کارش بی خبر بود 

دل آیت زمرگ هر پدر سوخت                 که مرگ هر پدر داغ بشر بود 

از : عظیم نیک نهاد 


[ ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مرگ
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …


طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …


مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

روز معلم با دو روز تاخیر مبارک!!!!!!!!!
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان
هستند ، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی
وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد !
او تصویر یک دست را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت :"من فکر می کنم این دست خداست که
به ما غذا می رساند یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد. هر کس
نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است ، داگلاس؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد: خانم معلم ، این دست شماست !
معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست 
نوازشی بر سر او بکشد .
شما چطور ؟ آیا تا به حال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان خود چطور ؟
ای پروردگاری که حیات بخشیده ای مرا ،قلبی به من ببخش مالامال از قدرشناسی و عشق . ویلیام شکسپیر
  

[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه