پرواز آزاد

اینجا پرواز آزاده ولی لطفا اونقدر بالا نرید که پایین اومدن براتون سخت باشه

تمرکز روی مشکل یا راه حل؟!
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد ، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود
، در فضای بدون جاذبه ، کار نمی کنند.(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد...) برای حل
این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند... تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، 12 میلیون دلار صرف شد و
در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی
کریستال می نوشت، و در دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد!!!
اما روس ها راه حل ساده تری داشتند!
آنها از مداد استفاده کردند!لبخندلبخندلبخند
نتیجه:این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :
1. تمرکز روی مشکل (نوشتن در فضا!)
2. یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار!!!)

[ ۱۳٩٢/٥/۳۱ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

ایران

جمهوری اسلامی ایران

 


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/٥/۳۱ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

قلب توکجاست؟
رابرت داوینسن زو ، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان
مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد. زن گفت
که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او می میرد. قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام
پول را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته ها بعد ، یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت: که ای رابرت ساده لوح! خبرهای تازه برایت دارم ، آن زنی که از تو
پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من!رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا
را شکر ... پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!

[ ۱۳٩٢/٥/۳٠ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

عشق واقعی!!
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است !
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.) این
شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن ، مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است . دلش سوخت و
یک لحظه کنجکاو شد !
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت ، چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است !!
متحیر از این مساله ، کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !
مرد شدیداً منقلب شد ...
ده سال مراقبت !!! چه عشقی ! چه عشق قشنگی !
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد ، پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم ...
اگر سعی کنی ...

[ ۱۳٩٢/٥/۱۱ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

دود از کنده بلند میشه

جوونا یا بگیرن

[ ۱۳٩٢/٥/۱۱ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

کارمند تازه وارد
 مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد
یک فنجان قهوه برای من بیاورید ".
صدایی از ان طرف پاسخ داد:شماره داخلی را اشتباه گرفته ای . می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟ " » 
کارمند تازه وارد گفت :"نه "
صدای آن طرف گفت :"من مدیر اجرایی شرکت هستم ، احمق "
مرد تازه وارد با لحن حق به جانب گفت:و تو میدانی با کی حرف می زنی ، بیچاره ؟ " » 
مدیر اجرایی گفت:"نه "
کارمند تازه وارد گفت : خوبه و سریع گوشی را گذاشت !
همه ی قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید.

[ ۱۳٩٢/٥/۱٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

شرط استخدام
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرده که یک پرسش داشت !
پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید ، سه نفر داخل
ایستگاه منتظر اتوبوس هستند :
یک پیرزن که در حال مرگ است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است و یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال
ازدواج با او دارید. شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید .
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید !
قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد :
پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .
شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم
بتوانید بعدا جبران کنید .
شمابایدشخص موردعلاقه تان را سوارکنید ،زیرا اگر این فرصت را ازدست دهید ممکن است هرگز قادرنباشید مثل او را پیدا کنید .
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند ، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد! او نوشته بود: سوئیچ
ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم

[ ۱۳٩٢/٥/۱٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

پنج دلار
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند .
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد .
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت
قلک کوچکش را درآورد .
قلک را شکست. سکه ها رو، رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .
فقط پنج دلار !!
بعد آهسته از در عقبی ، خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ،
ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخون ریخت .
داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟
دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است . می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ 
داروساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد ، برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام میگوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد ،من هم می خواهم
معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم .
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا، برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است . من
از کجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید
معجزه کافی باشه . بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من می خوام برادر و والدینت را ببینم . فکر میکنم معجزه برادرت پیش
من باشه ...
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام
شد و او از مرگ نجات یافت .
پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود ، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل
جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت : هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده !
اگر بتوانی همه ی کارهایت را با عشق انجام بدهی و نسبت به همه کس عشق بورزی ، زندگی ات دگرگون می شود .

[ ۱۳٩٢/٥/۱٠ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مراحل عاشق شدن

دوستان عزیز دقت کنن که به این درد دچار نشن

[ ۱۳٩٢/٥/۱٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

اینم یه جورشه

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

دل شیر باید داشت

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مراحل درس خواندن

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه