پرواز آزاد

اینجا پرواز آزاده ولی لطفا اونقدر بالا نرید که پایین اومدن براتون سخت باشه

آرامش!!!!!!!!!!!!!!!
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به
قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاویری بودند از جنگ به هنگام غروب ، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین
کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای
کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود، دود از
دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است .
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای شکل بود. آسمان بالای کوهها بطور بی
رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده
بودند ، هیچ هماهنگی نداشت .اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می
دید. آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود . پادشاه ، درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که
برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است !
بعد توضیح داد: "آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت ، یافت می شود ؛ چیزی است
که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود . این تنها معنای حقیقی آرامش است."

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

وفای عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او
را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت
آسیب ندیده .
پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است ...

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

کی اینجوری نشده؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

سخاوت!!!!!!!!!!!!!!!!!

میدونید سخاوتمندترین موجود دنیا کیه؟

سخاوتمندترین موجود دنیا درختی که حتی سایه ی خودشو از کسی که داره به اون صدمه میزنه یا قطع میکنه دریغ نمیکنه.

[ ۱۳٩۳/٢/٢٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

روز پدر مبارک

مرا آرامش دل از پدر بود                       مرا ازنام او نامی بسربود 

مرا در کوره راه زندگانی                        چراغ و راهنما درهر گذر بود 

مرا اقبال ودولت از وجودش                    همیشه یاورم از هرنظربود 

تماشایش مرا آرامش جان                       نگاهش خوشتر از لطف سحربود 

به چشمانش تسلای دل ریش                    کلام دلنشینش چون شکر بود 

کنارش بهتر از فصل بهاران                    حضورش موجب فتح وظفربود 

همیشه مهر مادر را به دل داشت               برایش همسری والا گهر بود 

به مادر گر بهشتی زیر پا است                 عطای این فضیلت از پدر بود 

نه تنها سایه مهرش مرا پشت                  که از جان حافظ ما از خطربود 

پدر تا عمر دارد حامی توست                   به کمتر رنج تو از خود بدر بود 

نبینی خادمی بی مزد چون او                   که کارش بهتر از صد کارگر بود 

هر آن فرزند بیند سفره اش را                 نصیبش طبع والا وهنر بود 

پسر را گرپدر داماد سازد                       زفافش چون امیران درظفر بود 

هر آن فرزند قدرش را نکو داشت             همیشه روزیش در پای در بود 

برو تا می توانی خدمتش کن                   دعایش پیش یزدان کارگر بود 

به دورانش کم از شاهی نداری                خوشا روزی که با تو همسفر بود 

رسید از مهر او یوسف به شاهی             رضایش بهتر از درو گهر بود 

هر آنکس مهر اورا کم چشیده                 همیشه حسرتش اندر نظر بود

هزاران حیف عمر آدمی را                     برایش مهلتی کوته بسر بود 

 گریزی نیست آدم را زمردن                   که در تقدیر آدم این سفر بود 

حوادث آدمی را درکمین است                  اجل هم درکمین هربشربود 

هزاران سوز بی اندازه دارد                   اگر مرگ پدر اندر خبر بود 

پدر چون رخت بندد نا بهنگام                  وداعش کودکان را تلختر بود 

کسی کو جزپدر یاری ندارد                     پدر چون مرد دردش بیشتر بود 

برای حسرت یک دیدن او                      دو چشمان تَرش دایم به در بود 

نه چشم آرام گیرد نی دل وجان                 فراقش بردل سنگ هم اثر بود 

اگر با سیل اشکم زنده میگشت                 مرا خود این توان در چشم تر بود 

چگونه از فراغش کس ننالد                    که در عمرش برایت بال وپر بود 

ولیکن رفته باز ناید ای دوست                اگر حتی پدر پیغمبر بود 

به روزی گفت اندرزی به فرزند               چومهر دلبری اورا به سربود 

"نگردد شوی بد ، بابای نیکو                اگر میلت به دحتر یا پسر بود 

خوش آن همسر که دارد خلق نیکو           وگرنه ازدواجش با ضرر بود "

پدر جان است ،پدر جانان جان است          اگرچه کمتر از یک کارگر بود 

بیا تا هست قدرش را بدانیم                    که پیک مرگ کارش بی خبر بود 

دل آیت زمرگ هر پدر سوخت                 که مرگ هر پدر داغ بشر بود 

از : عظیم نیک نهاد 


[ ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مرگ
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …


طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …


مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

روز معلم با دو روز تاخیر مبارک!!!!!!!!!
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان
هستند ، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی
وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد !
او تصویر یک دست را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت :"من فکر می کنم این دست خداست که
به ما غذا می رساند یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد. هر کس
نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است ، داگلاس؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد: خانم معلم ، این دست شماست !
معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست 
نوازشی بر سر او بکشد .
شما چطور ؟ آیا تا به حال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان خود چطور ؟
ای پروردگاری که حیات بخشیده ای مرا ،قلبی به من ببخش مالامال از قدرشناسی و عشق . ویلیام شکسپیر
  

[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

من یک سنت پیدا کردم!!!
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده
شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال پول بیشتر و گنج ...)!
او در مدت زندگیش ، 296 سکه یک سنتی ، 48 سکه پنج سنتی ، 19 سکه ده سنتی ، 18 سکه بیست و پنج سنتی و 12
اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد! یعنی در مجموع سیزده دلار و هفتاد شش سنت .
در برابر به دست آوردن این مقدار پول ، او زیبایی دل انگیز 25580 طلوع خورشید، درخشش 112 رنگین کمان و منظره درختان
زیبا را از دست داد .
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، را ندید ! پرندگان در حال
پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد ...
نتیجه:همه ما می دانیم که ما هم به نوعی ، مثل این فرد هستیم ! او به دنبال پیدا کردن سکه ای و ما دنبال چیز دیگر ...
بیایید از زندگی ، این نعمت بی نظیر خداوندی لذت ببریم !
از زندگی لذت ببر ، زندگی معرکه است ؛ سفری با شکوه است !باب پراکتور

[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

چی بگم!!!

[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

واقعیت!!!!!!!!

[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

پاسخ آلبرت اینشتن به خواستگارش!
 گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت انیشتن" که : فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه
هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند! آقای "انیشتن" هم نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و
دلبازی خانم! واقعاً هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه
رسوایی بزرگی برپا می شود!لبخندتعجب

[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

خدایا شکر!!!!!
روزی مردی خواب عجیبی دید ! دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنگاه نگاه میکند .هنگام ورود ، دسته بزرگی از
فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تندنامه های را که توسط پیکها اززمین میرسند ،باز میکنندوداخل جعبه میگذارند .
مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : این جا بخش دریافت است
و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را ، تحویل می گیریم .
مردکمی جلوتررفت،بازتعدادی از فرشتگان رادیدکه کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند وآنها راتوسط پیکهایی به زمین میفرستند .
مرد پرسید : شماها چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های
خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم .
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است .
مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده
بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند :خدایا شکر
عشق وسپاسگزاری میتواند اعجاز کند ودریاها را از هم بشکافد وکوهها را حرکت دهدوبیماری ها را شفا دهد.

[ ۱۳٩۳/٢/۱ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

زور نزن، فکر کن!
مردی قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول ، 20درخت برید ، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15
درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت ، عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم!
رئیس پرسید :آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم !
نتیجه :برای این که در دنیای رقابتی امروز، همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی، بایدبرای به روزکردن خودت،وقت بذاری !
وگرنه ...تعجب

[ ۱۳٩۳/٢/۱ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه