پرواز آزاد

اینجا پرواز آزاده ولی لطفا اونقدر بالا نرید که پایین اومدن براتون سخت باشه

 
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی ، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه (یکی طلا و دیگری نقره)
به او نشان می دادند ؛ اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد!
این داستان  در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او شان می دادند و ملانصرالین همیشه
سکه نقره را انتخاب می کرد. تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد... در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار! این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم ، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق
تر از آنهایم . شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!

[ ۱۳٩۳/٤/٢٧ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

تو بیداری!!!!
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»
مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود .
مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!!!»تعجب
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

اراده پولادین!!!!!!

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود

سریع برید ادامه مطلب اگه نرید از دستتون میره 


ادامه مطلب

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف
های کف پیاده رو ، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش
چیزی موج می زد ، انگاری که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد ، انگاری با چشم هایش آرزو می کرد. خانمی که
قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند
دقیقه بعد ، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود ، بیرون آمد.
 آهای، آقای پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت .
چشمانش برق می زد وقتی آن خانم ، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
 شما خدا هستید؟
 نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
 آها ، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!
قربونت برم خدا ، که انقدر مهربونی یلبخند

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

بیسبال در بهشت(حتما بخونید)
مو و سام ، سالیان سال با هم دوست بودند ؛ سام در بستر مرگ افتاده بود و مو برای عیادت و دیدنش پیش او رفته بود.
 سام! می دونی که در طول زندگی ، من و تو بیس بال رو خیلی دوست داشتیم ، یه لطفی در حق من می کنی رفیق ؟ وقتی
رفتی بهشت ، به من بگو اونجا هم بیس بال بازی می کنند؟
 مو! من و تو سالیان طولانی دوستان خوبی برای هم بودیم ، این درخواست تو رو حتماً انجام می دم.
سام مرد... چندین شب است که از مرگ او می گذرد . مو خوابیده است ، صدایی از دور می شنود که گویی او را خطاب می کند!
مو ناگهان بلند می شود:
 کیه ؟؟
 منم سام!
 یعنی چی ؟ سام مرده!
 دارم بهت می گم من سام هستم.
 اِ...اِ... تویی ؟ کجایی؟
 من تو بهشتم ، اومدم بهت بگم که دو تا خبر برات دارم ! یکی خوب و یکی بد!
 اول خبر خوبه رو بگو.
 خبر خوب اینه که تو بهشت بیس بال هست.
 جدی می گی ؟! پس عالیه ! حالا خبر بده چیه؟؟
 تو سه شنبه تو تیم هستی!!قهقهه

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

قدرت کلمات!!
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روی دیواره گودال گیر کردند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره
ای نیست ، شما به زودی سقوط می کنید و می میرید !
دو قورباغه ، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه های دیگر ، مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد .
بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد زدند که تلاش بیشتر فایده
ای ندارد ، او مصمم تر می شد!! تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:" مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟؟ "!!
معلوم شد که قورباغه ناشنواست! در واقع ! او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند !!تعجب

[ ۱۳٩۳/٤/۱٦ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

نقاشی من با کامپیوتر!!!!!!!

امروز در تلاشی تحسین برانگیز موفق شدم از روی عکس زیر  با کامپیوتر نقاشی کنم:

و نقاشی من (داوینچی جوان) شد این عکس:


بله من چنین هنرمندی هستم.تعجب

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

هدف!!!
یک روز صبح ، که همراه با یک دوست در مسیری کوهستانی قدم می زدیم ، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند
قصد داشتیم به یک دره برویم ، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریباً یک ساعت در زیر آفتاب که
مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن می رسیدم ، فهمیدیم چیست! یک بطری خالی بود . شاید از چند سال
در آن جا افتاده بود. گرد و غبار در درونش متبلور شده بود. از آنجا که هوا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم
گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت ، فکر کردم در زندگی مان چند بار به خاطر درخشش کاذب اهداف کوچک ،
از رسیدن به هدف اصلی خود بازمانده ایم؟! هیچ چیزی مثل خونسرد بودن و تحت هر شرایطی، تغییر نکردن نمی تواند باعث
برتری شخصی نسبت به چیزها و اشخاص دیگر شود! توماس جفرسون

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

رضایت قلبی
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران
زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود
و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالاً مرده و
ممکن است ، حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ، اثری نداشت ، سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی
شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت . سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و
گفت: من به تو گفتم که ممکنه ارزشش رو نداشته باشه، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
 منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت
احساس رضایت قلبی می کنم !
اون گفت: جیم... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...افسوس

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

بیسکویت!!!!!!!!!!
 یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، کتابی خریداری کند. همراه کتاب ، یک
بسته بیسکویت هم خرید .
او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش
مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند .
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت 
 پیش خود فکر کرد «. بهتر است ناراحت نشوم، شاید اشتباه کرده باشد »اما این ماجرا تکرار شد هر بار که اویک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد . این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش  نشان دهد وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کردحالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟ »
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد . »
این دیگه خیلی پررویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن
به هواپیماست . آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به
سمت دروازه اعلام شده رفت .
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال
تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده !
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد
بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد ...
نتیجه گیری این داستان خاص را می گذارم به عهده خودتون !

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

تولد

امروز وبلاگ من یک ساله میشه وجا داره از تمام کسانی که با سخنان ونظرات زیباشون از وبلاگ من حمایت کردن تشکر کنم .لبخند

[ ۱۳٩۳/٤/٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه