پرواز آزاد

اینجا پرواز آزاده ولی لطفا اونقدر بالا نرید که پایین اومدن براتون سخت باشه

یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف
های کف پیاده رو ، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش
چیزی موج می زد ، انگاری که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد ، انگاری با چشم هایش آرزو می کرد. خانمی که
قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند
دقیقه بعد ، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود ، بیرون آمد.
 آهای، آقای پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت .
چشمانش برق می زد وقتی آن خانم ، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
 شما خدا هستید؟
 نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
 آها ، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!
قربونت برم خدا ، که انقدر مهربونی یلبخند

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ احمدرضا بهرامی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه