یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف
های کف پیاده رو ، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش
چیزی موج می زد ، انگاری که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد ، انگاری با چشم هایش آرزو می کرد. خانمی که
قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند
دقیقه بعد ، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود ، بیرون آمد.
 آهای، آقای پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت .
چشمانش برق می زد وقتی آن خانم ، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
 شما خدا هستید؟
 نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
 آها ، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!
قربونت برم خدا ، که انقدر مهربونی یلبخند
/ 9 نظر / 7 بازدید
parisa

سلام ممنون که اومدین وب واقعا زیبایی دارین قالب وب هم زیباست [متفکر] بازم تشریف بیارید

مرضیه هدایتی

سلام خیلی قشنگه کاش منم با خدا نسبت داشتم . ممنون خبر کردی این داستان قشنگ رو بخونم[دست]

سپیده

خدا مهربونه و قطعا کسانی که مهر و محبت بالایی دارن و قلبشون پاکه به خدا خیلی نزدیکن[تایید] خیلی خیلی قشنگ بود ... مرسی [گل]

پویا

زنبور هرچقدر باشد،گل از آن بیشتر است؛ دل‌های ماتم زده هر اندازه باشند؛قلب‌های شاد زیادترند. ویلیام شکسپیر

پویا

هیچ وقت دلهای مهربان در دنیای خدا از بین نمی روند ان شالله که دلمون همیشه خدا مهربان و دلسوز و دست گیر دیگران [دست]

پویا

دیشب بقیع را ستاره باران کردند فرشتگان در لابلای ستارگان آسمان دومین ستاره امامت هم درخشید و میهمان خانه علی شد چه زیبا شبی بود درست در نیمه مهمانی خدا خدایا به بهانه این مولود آسمانی به بهانه پنچ تن آل عبا خلق و خوی حسنی به من و دوستانم عطا فرما میلاد نور مبارک دوستان من [گل]

اوای باران

آن سید خوبان بهشت آمده تا برمهرو وفا ارزش و معنا بخشد او آمده با نام حسن در حسنش شوری به سرا پرده مولا بخشد میلاد امام حسن علیه السلام برشمامبارک باد [گل]

امیدسرگردان

سلام رفیق ببخشید یکم دیر میام به وبلاگت راستش یکم سرم شلوغ بود .مطالب جدید وبلاگتو خوندم مثل همیشه عالی بود[دست]

امیدسرگردان

به ساعت نگاه مي كنم: حدود سه نصفه شب است چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم و طبق عادت كنار پنجره مي روم سوسوي چند چراغ مهربان وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده و خاكستري گسترده بر حاشيه ها و صداي هيجان انگيز چند سگ و بانگ آسماني چند خروس از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام و خوشحال كه هنوز معماي سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است آري!از شوق به هوا مي پرم و خوب مي دانم سالهاست كه مرده ام