وفای عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او
را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت
آسیب ندیده .
پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است ...
/ 9 نظر / 8 بازدید
مرضیه هدایتی

سلام آقای بهرامی کاملا حق با شماست یه کمی سرم با درس شلوغ بود ببخشید[خجالت]

حسین.ط

داریم؟! عشق واقعی داریم؟! مردم، داریم؟

انسان

[دست]سلام...عجب انتخاب زیبایی داشتید...عالیییییییییییییییییی[گل][گل][گل]

بهنام

عاقا عشقم عشقای قدیمممممممم مرد سالاری داشت کتک زدن داشت فقر و پولی داشت دخالت بزرگتر داشت ولی با همه اینا وفاداری هم داشت[بازنده]

سپیده

چقدر بی شباهته به عشقای امروزی [ناراحت]

توفيق

مطلب جالبي بلود. مواظب باشيم آن كه مارا هم مي شناسد هم مي داند فراموشمان نشود.