مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …


طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …


مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

/ 4 نظر / 8 بازدید
مرضیه هدایتی

عجب خدای با حالی داریم ما .کارش رو حساب و کتابه و دقیق . خیلی قشنگ بود

بهنام

ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻯ ﺯﻣﯿﻦ شانه های پدر بود... دوست خوبم ولادت امام علی و روز پدر را خدمت شما و خانواده گرامی بویژه پدر بزرگوار تبریک میگم