قدرت اندیشه!!!!

پیرمردی ، تنها در روستایی زندگی می کرد. او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند ، اما کار بسیار سختی بود و
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد .
پیر مرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد :
"پسر عزیزم ، من حال خوشی ندارم ، چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست
بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت . من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام . اگر تو این جا
بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدرت "!
پس از مدتی پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد :
"پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام "!
سپیده دم روز بعد ، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلی نزد پیر مرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و روز کردند ، بدون آنکه
اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود مطلع کرد و از این
امر اظهار سردرگمی نمود !
پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار ، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم "!
/ 5 نظر / 6 بازدید
انسان

[دست][دست]عالییییییییییییییی...بابا ایول

سپیده

لاااااااااایک به افتخار همه آدمای باهوش [تایید][دست]

alma

هزاران دستـــــــ هم به سویم دراز شود ... پــــــــس خواهم زد … تنــــــــــها … تمنای دستان تـــــــــــو را دارم …

سپیده

به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد. "دانته"